داستان: پرنسس دیروز، مردان امروز

مهارت های زندگی افسردگی زندگی زناشویی مشاوره روانشناسی رابطه زناشویی رابطه جنسی ازدواج پرنسس

مهارت های زندگی

مهارت های زندگی

داستان: پرنسس دیروز، مردان امروز

روزی یک پرنسس زیبا رفته بود تا مقداری سیب جنگلی بچیند متوجۀ پلنگی شد که قصد داشت به او حمله کند.

پرنسس جیغی بس رعد آسا کشید و شاهزاده قصه ما از راه رسید و با شجاعت پلنک را کشت.

در همین حال پرنسس را دید که با چشم هایی پر از تحسین و قدردانی او را می نگرد.

شاهزاده که سراپا غرور و هیجان شده بود به سوی پرنسس رفت و با او ازدواج کرد و تا آخر عمر به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند.

 

اما امروزه، پلنگها تغییر شکل دادند. آنها به شکل مشکلات مالی و مشکلات فکری و روحی و حتی فلسفی در آمدند.

به زودی زنان هم شیوه مقابله با این پلنگها را یاد گرفتند.

حتی گاهی بهتر از مردان با پلنگ مسائل مالی و مسائل فکری کنار می آمدند.

آنها می توانستند به تنهایی زندگی خود را تامین کنند. از لحاظ مالی و فکری مستقل شدند.

اما زنان هنوز نیاز به مردی داشتند که آنها را از چنگ پلنگ نجات دهند و با او ازدواج کنند.

اما وقتی مرد می آمد تا آنها را نجات دهد آنها شروع به اظهار نظر می کردند:

بهتر نیست با آن یکی تیر پلنگ را بکشی؟ اصلا صبر کن من خودم تیر بیهوش کننده دارم! ..

اینطور بود که مردان احساس سرخوردگی کردند. آنها دیگر نمی توانستند زن را نجات بدهند. زن دیگر با چشمهای سرشار از تحسین و قدردانی به آنها نمی نگریست. حتی به نظر می رسید که خودش را صاحب نظر در شکار پلنگ می داند و گویا در بعضی مواقع حتی از آنها هم بهتر عمل می کرد.

زن و مرد هر دو غمگین و افسرده شدند. مرد با خود می گفت: این زن مرا نجات دهنده خودش نمی داند. مرا قبول ندارد وعصبانی می شد. گاهی حتی به جای انجام امور لذتبخش برای اینکه قدرت و لیاقت خودش را به زن ثابت کند بر سر او فریاد می کشید. زن هم با خودش می گفت این مرد اصلاً لیاقت نجات دادن مرا ندارد. من خودم بهتر از او بلدم خودم را نجات بدهم. باید بگردم مرد قوی تری پیدا کنم که تواناتر باشد و چون پیدا نمی کرد سرخورده و غمگین می شد.

❓به نظر شما مشکل از کجاست؟ و راه حل چیست؟

دیدگاه ها بسته شده