داستان زندگی یک نجات یافته از اعتیاد که از تقابل اراده و نفس می گوید

نقش اراده در اعتیاد

نقش اراده در اعتیاد

نقش اراده در اعتیاد

حتما مطالعه شود خیلی زیباست      

نقش اراده در اعتیاد :  داستان زندگی یک نجات یافته از اعتیاد که از تقابل اراده و نفس می گوید | نقش اراده در اعتیاد

اسم من الیاس و یک معتاد ،از نوجوانی حس خودبزرگی شدیدی داشتم تا اینکه در سن شانزده سالگی در اثر حس لذت جویی با مواد آشنا شدم. از مجالس دور همی خوشم نمی  آمد. تا اینکه اولین روز مصرف کردم لذت بردم؟؟و چندسالی را را به صورت تفننی مصرف کردم و عاقبت از درس خواندن انصراف دادم. پس از چند سال اجبار به مصرف مواد برای فرار از این منجلاب اعتیاد ،پدرم پیشنهاد ازدواج بایکی از اقوامم را به من داد من هم بخاطر اینکه شاید اوضاع بهتر شود قبول کردم، اما بازهم هیچ تاثیری در زندگی من نداشت ،بلکه وخیم تر شد.

***

هرچند که در خانواده مصرف کننده بزرگ شده ام ولی نمی توانستم از زندگی خود لذت ببرم.تا عاقبت ، کل روز را خوابیده و شب زنده داری می کردم. به جایی رسید که دیگر سر کار نمی توانستم بروم و شغلم را تغییر دادم تا دیگران برایم کار کنند.تا جایی که دیگران در اقوام برای اینکه دیگران را نصیحت کنند مثال می زدند که مانند الیاس معتاد نشوی .بیشتر زمانم را در خانه بودم.زندگی ام به جایی رسید که فرزندم دیده بود همش در خانه هستم، یک روز معلمش ازش پرسید که شغل پدرت چیست؟ گفته بود پدرم خانه دار است. مشغول مصرف مواد بودم که دخترم آمد و گفت پدر شغلت چیست من به خانم معلمم گفتم که پدرم خانه دار هستید …

***

در حالی که سیخ در دستانم و مشغول کشیدن بودم زمان برایم ایستاد چنانچه سیم داغ را به اشتباه به دستم زدم دنیا بر سرم آوار شد بیرون از خانه آمدم و مثل ابر بهاری شروع به گریه کردم تمام حرف دخترم در ذهنم میچرخید به یکباره نمیدانم چی شد  چراغ امیدی در من رو شن شد  تصمیم بر ترک مواد گرفتم مدتی را در کمپ ترک اعتیاد بستری بودم چند ماهی پاک بودم به محض اینکه جاهایی که مصرف می کردم را می دیدم بدنم به شدت سست می شد و هوس مواد می کردم دوباره به اعتیاد برگشتم مدتی گذشت دخترم کنارم نشسته بود و من در حالی که از رویش خجالت می کشیدم

نیم نگاهی بهش می کردم.دخترم پرسید بابا من رو دوست داری یا مواد،حیران مانده بودم گفتم چطور :دخترم گفت وقتی به کمپ رفتی به همه گفتی بخاطر دخترم ترک میکنم پس من رو دوست نداری که دوباره مواد را شروع کردی.اشک در چشمانم حلقه زد همسرم از احساساتم آگاه شد .

***

با خودم گفتم چرا همسر و دخترم را زجر بدهم منی که تحمل درد را ندارم پس بهتره نباشم.نیمه از شب گذشت به فکر خود کشی افتادم پیک نیک را برداشتم و داخل اتومبیل نشستم و گاز پیکنیک را روشن کردم تا مرا خاموش کند از شدت بوی گاز همسرم متوجه شد و مانع خودکشی من شد آن شب هر سه ما زیر تاریکی شب خون گریه کردیم. به پیشنهاد همسر و دخترم برای اینکه مواد از سرم بیوفتد خواستار این شد که خانه خود را به مشهد ببریم تا همه با زیارت امام رضا سبکبال شویم.

***

سه ماه از آمدن ما به مشهد گذشته بود مواد را کنار گذاشته بودم ولی قادر به کار کردن نبودم بر همین منوال همسرم خرج مرا میداد.روزی از شهر ما پدر و مادرم برای اینکه از احوالم جویا شوند رهسپار مشهد شدند.صبح که به زیارت امام رضا رفتیم و پدرم برای دخترم یه گوشواره طلا خرید و بهش هدیه داد .در هنگامه شب (پدر معتاد بود)پدرم خواست تا وسایل مصرف را بیاورم .از پدرم عذر خواهی کردم و از شربت متادون بر اساس تجویز مشاور بهش دادم و هنگامه صبح پدرم رهسپار شهرمان شد.رورها گذشت همسرم سر کار بود و من مشغول تماشای تلوزیون ، دخترم پیشم آمد و گفت پدر حالا که پاکی چرا سر کار نمی روی .به تنبلی عادت کرده بودم و برای اینکه دخترم را توجیح کرده باشم گفتم پدر جان پول برای کسب کار ندارم.

***

دیدم دخترم گوشواره هایی که پدرم برایش هدیه آورده بود را از گوشش در آورد و گفت بابایی ببر بفروش و کار کوچکی دور حرم شروع کن گرچه مبلغ گوشواره زیاد نبود ولی برای اینکه دلش را نشکسته باشم قبول کردم .با پول گوشوارهها جوراب و لباس زیر مردانه دو بر حرم میفروختم بعد از یک سال تولیدی کوچکی زدم و کسب کار خانگی باز کردم به برکت خداوند که در گوشواره دخترم داده بود و برای آسایش خانواده ام کارگاه را فروختم و فقط فقط بخاطر دخترم به کار طلا فروشی روی آوردم تا دخترم هر موقع اراده کرد هر روز و هر هفته بهترین جواهرات را انتخاب کند . حال بعد سه سال  پاکی همه اقوام برای نصیحت می گویند مانند الیاس با اراده باش. خواستن توانستن است

چنانچه شما هم مایلید داستان ترک مواد خود را باز گو کنید تا همه با هم، همراز شویم:

به کانال تلگرام ما بپیوندید:

https://t.me/joinchat/AAAAAEGGU5wt3RhX_47fnA

 

دیدگاه ها بسته شده