درخانواده ای متدین وبسیارعاطفی درسن سیزده سالگی ازدواج سنتی داشتم بافردی ده سال بزرگترازیک خانواده بسیارسردوبی

0
0

ن متولدپنجاه ویک هستم.درخانواده ای متدین وبسیارعاطفی درسن سیزده سالگی ازدواج سنتی داشتم بافردی ده سال بزرگترازیک خانواده بسیارسردوبی تفاوت وبیمارگونه که ازهفت تابچه اون خانواده شش تاشون جداشدن ویکی هم که جدانشدافسردگی شدیدگرفته.بعدازبیست سال زندگی ووجودسه تابچه جداشدم..درسن سی وپنج سالگی ..ودرست درهمون روزهامنی که منبع انرژی بودم وروحیه ای شادوشلوع داشتم ولی هیچ وقت دراون زندگی معنای محبت روندیدم وعاشق نشدم و…فقط سعی کردم اجتماعی قوی بشم وموفق باشم وبه شدت وابسته به بچه هام بودم.بافردی اشناشدم که مجردبودوسنش هم پایین ترازمن بوداشناشدم وخیلی سریع عاشق شدم بدون درنطرگرفتن شرایط خودم وخلاصه اینکه بعدازحدودهشت ماه اشنایی عقدکردیم من گفتم اولویت من بچه هاهستن وباوجودرصایت بچه ها..من بعدازمدتی فهمیدم این شخص ارتباط همزمان باچندنفردیگه داره…واینکه چندین گوشی وسیم کارت پیداکردم وفهمیدم باافرادزیادی ارتباط داشته ..بعداینکه خواستم رابطه روتموم کنم که کلی خواهش کردوقول و…خلاصه اینکه باپادرمیونی خانوادش که دیگه تکرارنمیشه …چون درنیروانتطامی بودورشوه گرفته بودحدودیک سال درزندان هست ومن یه دخترچهارساله هم دارم…متاسفانه اصلاقابل اعتمادنیست ..ودیگه قبولش ندارم.یه بارازکسی خواستم یه اس ام اس بده بایه خط که امتحانش کنم.که کمترازبیست وچهارساعت قرارگداشت واون شخص روبه خونه دوستش دعوت کردوکلی دروع که مجرده و….
خلاصه الان موندم .هم بیکاره.هم پرتوقع هم بسیاردرونگرا.بی احساس وهرکاری برای بهبودبه نطرم میرسه انجام میدم.دوتاازدواج ناموفق ازسیزده سالگی درگیر..چهارتابچه
بچه هاموفق وبدون مشکل هستن خودم مدیراموزشگاه هستم ومدیریتشون کردم ولی الان باتوجه به سنتی بودن خانواده نمیتونم دوباره طلاق روانتخاب کنم ولی هیچ اعتمادی ندارم به همسرم به خاطرخیانت هاودروع هاش واینکه واقعانیازبه کمک مشاوردارم .کل مسعولیت خانواده روبه عهده دارم .اززن بودن چیزی نفهمیدم همش کارکردم وازخیلی چیزهادرزندگی گدشتم وفقط یرای روح خسته وتنهام یک گزینه اشتباه روانتخاب کردم
همه حوره سرویس میدم مالی .جانی .عاطفی.ولی هیچ وقت جوابی ندادپنج ساله بیکاره خانواده روسرپانگه داشتم ولی متاسفانه اصلادیده نمیشه وتازه کلی هم طلبکاره درارتباط باتربیت دخترچهارسالش خیلی ادیت میکنه خیلی مشکل ایجادمیکنه درواقع خودش پرازاسیب وبی توجهی نسبت به خانوادش بوده
ودربدواشنایی فقط وفقط ازبی مهری خانواده وکتکهایی که توسط مادرمیخورده وپدری که ازدواج کرده ورهاکرده خانواده روشاکی بود.الان من ازشماراهنمایی میخوام ممنون میشم کمکم کنید…

0
0

بانوی گرامی سلام وقت بخیر

دو تجربه ناموفق در زندگی مشترک ! تجربه اول که احتمالا ماحصل انتخاب خانواده تون بوده و تجربه دوم هم که انتخاب خود شما و هر دو هم ناموفق.

واقعیت زندگی همینه! جریان زندگی نتیجه انتخاب های ماست. انتخاب کردن فرایندیست که هر روز با اون مواجهیم و منشا هر انتخابی، باورها و نگرش های خود ماست.
شما الان هم در معرض انتخاب هستید. خوب دقت کنید ببینید به دنبال چه چیزی هستید؟ چه هدفی دارید؟ چه آینده ای رو می خواهید برای خودتون و فرزندانتون رقم بزنید؟

حالا خوب تامل کنید!

آیا تصمیماتی که می گیرید در راستای انتخابهای شماست یا خیر؟ آیا عملکردتون شما رو به اهدافتون نزدیک می کنه یا خیر؟ آیا ملاحظاتی که در نظر می گیرید باعث نزدیک شدن شما به هدفتون می شه یا شما رو دور می کنه؟

اگه در پاسخ به این سوالات، متوجه تناقضاتی در خود شدید که از عهده حل و فصل اون برنیامدید و سردرگم و بلاتکلیف ماندید، قطعا ضروریست به صورت حضوری به یک روان درمانگر مراجعه بفرمایید. یادتون باشه در زندگی مشترک غیر از ماندن یا رفتن گزینه های دیگری وجود داره که نیاز به یادگیری و البته شهامت دارد.

نمایش 1 نتیجه
پاسخ شما

لطفا جهت ثبت ابتدا یا ثبت نام کنید